اعدامش کنید

خیلی وقتا طرف اصلا تو باغِ رنجوندنِ تو نبوده 

(کار یا حرف زشتش عمدی نبوده). 

سوای اینکه خیلیا به شدت از ناتوانی در انتخابِ کلمهء مناسب برای منظورهای متفاوت رنج میبرن و جمله سازیشون از اول دبستان به بعد پیشرفتی نکرده

و خیلیا هم ناتوانن در درکِ موقعیت ها و بروزِ رفتارهای مناسبِ هر موقعیت

ینی اینهمه آدم داریم که به قصدِ آزار و لذت بردن از تماشای رنج آدما کسیو اذیت نمیکنن، بلکه فقط یه کم بیشعورن!

و حتما انقدر بالغ و منطقی هستیم که اینو هم در نظر بگیریم که خیلی وقتا بحران ماجرا چیزی بیرون از ما و تو حرف و عمل دیگران نیست، بلکه تو اعصابِ مشوش و دلِ به هم ریختهء خودمونه!

با این حساب،

حرف نزدن با آدمایی که ازشون آزار دیدیم عینِ اعدام کردنشونه بی محاکمه و حقِ دفاع

اگه کسیو داری که میتونه و میخواد که همچین کاری باهات بکنه، خب بذا بکنه و بره!

مورد داشتم فهمیدم یه نفر چند وقته باهام مثل قبل رله نیست، خودم رفتم باهاش حرف زدم، خواستم اگه کاری کردم یا حرفی زدم که ناراحتش کرده بهم بگه که بابتش عذر بخوام، جبران کنم.

گفته نه تو خیلی خوبی اصن چقد دمت گرمه که حواست بهم هست.

چند ماه بعد از دیگران شنیدم پشت سرم گفته بابت فلان حرفش دلم باهاش صاف نیست نمیام ببینمش!



منبع این نوشته : منبع
خیلی ,خیلی وقتا

تعریف هاى اثر انگشتى

درست مثل اثر انگشت، تعریف ها هم آدم به آدم فرق می کنن. وقتى من می گم «عشق»، دارم راجع به تجربه اى حرف می زنم که شاید تو تا آخر عمرتم مزه اش نکنى. و وقتى تو بگی «درد»، حتما به چیزى اشاره می کنى که شاید من هیچوقت بهش نزدیک هم نشم. .
مدتیه به رخ نمی کشم. هیچکس شبیه من صبور نبوده؟ هیچکس مثل من عاشق نشده؟ هیچکس مثل من نارو نخورده؟ هیچکس اندازه من سختی نکشیده ؟ مدتیه تماشا می کنم و ساکت، منتظر دستِ جدیدِ بازى روزگارم. بازى خوبش، یا شاید بدش. که حتما قراره تعریفمو از خیلی واژه ها عوض کنه...

منبع این نوشته : منبع
شاید

نرم کننده

درسته که همهء از خواب بیدار شدنام با گیج و منگى شروع میشن، اما گاهى صبح ها که بیدار میشدم، حافظه ام ریست شده بود، از سنگین رنگین بودن مادر یهو جرقه اى تو مغزم میزد مبنى بر اینکه نکنه دیشب همدیگه رو ناراحت کردیم؟! چند دقیقه بعد جلوى آینه دستشویى یقین پیدا کرده بودم که آره، دیشب چیزى شده، اما چى؟ یادم نمیومد! میرفتم بیرون، از مادر میپرسیدم "میدونم الان باید با هم قهر باشیم، ولى چرا؟!" و همین خنگول بودنم باعث خنده و آشتى میشد.

کم کم متوجه شدم اسمش "کلى نگر" بودنه و همونقدر که خیلى خوبه فاجعه هم است! من یادم نمیمونه با چه حرفى از طرف تو دلم شکست، فقط یادم میمونه که یه روز که نمیدونم کِى بود، دلمو بدجورى شکستى، اما تو ممکنه برى تک تک کلمه ها و جمله هاییو که یا واقعا توشون بى ادبى اى بوده یا لحنش بد بوده و تو بد برداشت کرده بودى رو برام فوروارد کنى (متن مکتوب یا نقل قول از خاطرات)، و بهم ثابت کنى که من دقیقا ٧ بار و نصفى باهات خوب حرف نزدم و منظورم فلان بوده و خیلى ناراحتت کردم؛ در حالیکه من نه تنها هیچکدوم از حرفاى بد تو رو یادم نمیاد که حتى تو همون لحظه ها هم دارم تمام تلاشمو میکنم که به خودم بقبولونم که تو دلت خیلى پاکه، من حساس بودم و دلم راحت شکست...

آدما باید با آدماى خودشون بگردن. کم حافظه ها با کم حافظه ها، ماشین حساب ها با چرتکه ها. در غیر این صورت، شاید تمام سکوت ها تعبیر به کلى چیز ناشایست بشه اما واقعیت صلح طلبانه و صادقانهء پشتش رو نفهمن...


منبع این نوشته : منبع
یادم ,بوده ,خیلى ,حافظه

سرانهء گاو بودن

ما ترسیده ایم. باید هم بترسیم! از منتشر کردن هر متنى که روزى شاید مدرکى باشد علیه ما در دادگاه انقلاب اسلامى، از نشر هر عکسى که شاید شامل محتواى مجرمانه باشد در قانون اسلامى ایران. از داشتن وى پى ان. از فالو کردن یا نکردن آدم هاى خاص... ما باید هم بترسیم از سر به راه نبودن. اما مگر مى شود به عنوان یک شهروند، برق را درست مصرف کنى، آب را به یاد شهرهایى جز پایتختِ یک کشور خشکسالى زده کم مصرف کنى، غذایت را در حد توان با گرسنه ها شریک باشى، اما به وقتِ شنیدن و دیدن و لمس کردن دیکتاتورى و دروغ و قتل و ریا سکوت کنى؟! حتى هوادارى کنى و بیفتى به جان هموطنت، رفیقت، خویش و خانواده ات؟!!! 

مگر مى شود؟ آدم لِوِلِ توجه به آدمهاى زنده و با ارزش و مظلوم کشورش را ببرد روى صفر و لوِل سر به زیر و ساکت و حامى و متشکر بودنش را ببرد روى هزار؟ مى شود من ساکت شوم تو ساکت شوى و ایران اینطورى آباد شود؟ مثل سرانه مطالعه مان که با متاسف بودنمان اما همچنان کتاب نخواندن تک تک مان بهتر نشد؟ مثل کم نشدن درد کم آبى مان که هنوز ماشین و موزاییک هاى جلوى خانه مان را با آب خنک و تمیز میشوییم؟ مثل حق و حرمت زن ها مان؟


عاقبت یا به حرف هاى آرام و صلح طلبانهء مردمِ مظلوم گوش میدهند یا حتى براى طلب آب و هوا هم تیر خلاصشان مى زنند. اما این آدم هاى تشنه در سکوت جان نخواهند داد...


منبع این نوشته : منبع
ساکت ,مصرف کنى،

بوی سرکه، بوی عشق...

یه وقتی حلیم با گوشت بوقلمون بود و حاصلِ پختن تا له شدن و قوام اومدن گندم‌ها. یه وقتی کوبیده غذای اعیونی بود و با گوشت و دمبهء درجه یک، که هرجایی هم نبود. یه وقتی توت‌فرنگیا نه خیلی درشت بودن نه ریز، اما عین ادکلن‌های اصل، عطرشون تمام اتاقو می‌گرفت. وقتی همه‌چیز کم‌کم عوض شد، وقتب دیگه حلیم‌ها شدن با آرد و گوشتِ مرغ، وقتی خبر رسید کبابی‌ها زیاد شدن و گوشت‌ها گرون، و حالا دیگه گوشتِ خیلی چیزا رو می‌شه تو کوبیده پیدا کرد، وقتی توت‌فرنگیای گلخونه‌ای با طعم آب و بی‌بو خریدیم، شاید خوشحال بودیم که هنوزم حلیم و کباب و توت‌فرنگی که دوست داریم رو می‌خوریم، که هنوزم هست و می‌تونیم بخوریم، اما قطعا غمگین‌ترین بودیم وقتی ته دلمون می‌دونستیم اون چیزایی نیستن که باید باشن. ما طعم واقعی رو قبلا چشیده بودیم. ما می‌دونستیم زیر دندون چه صدایی دارن، چه عطری دارن، چه ترش و شیرینی‌ای دارن. می‌شد که توت‌فرنگیای گلخونه‌ای رو دوست داشته باشیم، اگه هیچوقت قبلش اون میوهء اصل رو نچشیده بودیم.

حکایت بعضیاس... بعضیا که بداخلاق و مغرور نیستن؛ ترشیده نیستن! آدم‌به‌دور و غیراجتماعی و ناتوان در جذب دیگران نیستن. فقط، یه روز عشقو چشیدن، اصلِ عشق، و حالا به دوست داشتنِ آدم‌های دوزاری (ببخشید) که شاید حتی دوست داشتن هم بلد نیستن قانع نمی‌شن. اونا حتی می‌جنگن واسه تغییر خودشون، واسه دوست داشتن داشته‌هاشون، اما نمی‌تونن تن بدن به مخلوطِ آرد و آب و مرغ به اسم حلیم! اونا ترجیح می‌دن نخورن اون کوبیده رو اما تا ابد با لذت و حسرت بگن: یه وقتی رفتم فلان جا بهترین کوبیدهء دورانو خوردم...


منبع این نوشته : منبع
دوست ,نیستن ,بودیم ,کوبیده ,حلیم ,دوست داشتن ,توت‌فرنگیای گلخونه‌ای

شرمنده باش

یکی بهم میگه شرمنده ام یا شرمندم کردی دستم نمیره براش بنویسم یا بگم دشمنت شرمنده. فکر می کنم تو این تعارف ایرونی، یه دشمن خواهی ناخواسته مستتره! اصن چرا تو دشمن داشته باشی که بخواد جای تو شرمنده باشه؟
اصن زین پس هی و هی نگیم شرمنده ام. زبون مادریمون خیلی بزرگتر از اونه که نشه برای این منظور جملهء جایگزین قشنگ تری پیدا کرد. مثلا بابت بدقولی توضیح بدیم و بگیم متاسفم، از لطف زیاد کسی خوشحال شیم و بگیم چقدر این خوشحالی عمیق و به یاد موندنیه و شایستهء جبران. شرمندگی باید گاهی و فقط برای کارهای غلط و حرف های زشت باشه. آدم باید بابت فقط زشتیای شخصیت و رفتارش شرمنده بشه. فقط!

منبع این نوشته : منبع
شرمنده

طبقه کمتر پولدار

یه گوشهء ذهن ما معمولی‌ها به نام نگرانى‌هاى مالى سند خورده. تو زندگیامون کمتر شده یه چیز خیلى گرون بخریم، یا با هدیه گرفتنش بغض نکرده باشیم و یه جاى ذهنمون نگرانِ جیبِ هدیه دهنده نشده باشه. کمتر شده برای داشتن یه چیز گرون قیمت، ماه‌ها و حتی سال‌ها صبر نکرده باشیم و سختی نکشیده باشیم. ما هم مثل «خرپول‌ها» همیشه دغدغه پولِ بیشتر داریم، اما نه براى «پولدار»تر شدن، شاید براى همین معمولى بودن (موندن)...


ما آدم معمولى‌ها پول داریم، ولى نداریم. ما راحت آژانس می‌گیریم، رفت و برگشت، اون لباس و کفشى که عالیه و دوسش داریمو می‌خریم، حتى اگه لباس و کفشِ طبقهء خرپول‌ها باشه! اون غذاییو که هوسشو کردیم می‌خوریم، حتى اگه تو رستورانى سرو شه که فقط ارزش افزوده‌اش قدِ یه بارِ دیگه رستوران رفتنه! ما اون سفر و تفریحى که بهش احتیاج داریمو داریم،  ولو بدونِ هتل‌هاى ٦و٧ ستاره و بدون احتیاج به تسلط بر زبان انگلیسی! اما اون ویولن ٣٠ میلیونى رو، اون لنز و دوربین ۹ میلیونى رو، اون پیانو و ماشین و گردنبند جواهر رو نداریم... و این داشتن و نداشتن‌هاى هم‌زمان، طبق تحقیقات و نتایج معتبر، متوسط‌ترین، درست‌ترین، عاشقانه‌ترین و امیدوارانه‌ترین سبک زندگى دنیاست و با افتخار به تمام دردها و حسرت‌هاش، براى ماست.




منبع این نوشته : منبع
براى ,باشیم ,نکرده باشیم

کارکردت واسه زندگیم عشقه

ما با آدما براساس کارکردی که برامون دارن در ارتباطیم. آدمایی که باید باشن چون می‌تونن بهمون پول برسونن. کسایی که رابطهان و بودنشون گه‌گداری می‌تونه گرهگشا باشه و کارای کوچیک یا بزرگیو انجام بدن یا انجامشو راحت کنن برامون. آدمشاخهایی که دوست بودن باهاشون پُز جلوی بقیه‌اس و می‌تونه مارو به لقبِ جذابِ "دوستِ فلانی" مفتخر کنه! و در نهایت، ما با آدمایی ارتباطمونو حفظ میکنیم که حالمونو خوب می‌کنن. دوستشون داریم و ازشون توجه و محبت و احترام میگیریم. با دوستی باهاشون اعتماد به نفسمون بالاتر می‌ره و برای وقتهایی که حالمون خیلی خرابه یا خیلی خوب، صداشون می‌زنیم بیان کنارمون باشن و بودن تو اشکها و لبخنداشون برامون ارزشمنده.

امیدوارم هیچوقت تو زندگیمون مجبور به تحمل کسی نشیم. آدمامونو انتخاب کنیم و باهاشون بسازیم. باهاشون مثل خانواده باشیم.




منبع این نوشته : منبع
باهاشون ,برامون

خوش شانس باشید

خدا بهتون آدمایی بده به عنوان دوست، به عنوان معشوق، به عنوان خانواده، که روزی و حتی دقیقه ای شما رو از انتخابتون پشیمون نکنن. شما رو نسبت به خوب بودنشون بدبین نکنن. الهی که هیچوقت مجبور به سرزنش خودتون برای چنین اعتماد و عشقی به هیچکس نشید. الهی که هیچکس شما رو از "انسانیت" ناامید نکنه....

منبع این نوشته : منبع

مجسمه طور

من مث چیز ادا درمیارم. براى قوى بودن! براى مثلا قوى بودن... ادای آدمی که خیلی داره حال می کنه با اوضاع، وقتی بی نهایت ترسیدم. ادای آدمی که اعتماد به نفس خوبی داره، وقتی از شدت اضطراب حتی صدامم داره می لرزه. ادای آدمی که خوشحاله وقتی دارم دق می کنم و بغض به گلومه. ادای آدمی که خوشبخته، وقتی حسرت های تصور نشدنی ای تو ذهن و قلبش داره... چهره ام یه دختر بشاشِ بااعتماد به نفسِ مغروره، درونم یه دختر تنهای مضطرب که دلش می خواد بعضی از آدما گاهی بغلش کنن بهش بگن نترس، چیزی نمی شه، درست می شه، تو می تونی، من کنارتم، دوستت دارم...

منبع این نوشته : منبع
آدمی ,ادای ,ادای آدمی

پر و بالِ احمق‌ها

اینو یه جا خوندم:


همیشه آماده باش تا اشتباهات دیگران را ببخشی. بی‌ادبی‌شان را، خیانت‌شان را، بی‌عقلی‌شان را و تهمت‌شان را

این‌ها نشانه‌ی عدم بلوغ روحی آدم‌هاست.

آدم‌های نارس از این چیزها زیاد دارند

تو رسیده باش و بالغ. با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت کنی یا سرزنش، و بدون اینکه از این حرف‌ها آزرده شوی و آسیب ببینی، از کنار این چیزها رد شو

اگر هوای دلت ابری شد و چشم‌های تو باریدند باران اشک‌ها را، بگذار این اشک‌ها باران رحمت و بخشش باشد برای آن‌هایی که نمی‌دانند و زمین دل‌شان خشک و شوره‌زار است


و به نظرم احمقانه اومد

پس اینو جاش نوشتم:


بخشیدن دیگران خیلى سخته. بی‌ادبی‌شون، خیانت‌شون، بی‌عقلی‌شون و تهمت‌شونو بخشیدن، یعنى جون کندن بى صدا

همهء ما مى‌دونیم که این‌ رفتارها نشانه‌ء به بلوغ عقلی نرسیدن آدم‌هاست. می‌دونیم که آدم‌های نارس از این چیزها زیاد دارند و اینم می‌دونیم که اگه مام مثل اونا باشیم، بلوغ و شعورمون زیر سواله!

به حرف سادس، اما در عمل مى‌شه که به سختی، با اینکه از این حرف‌ها آزرده شدی و تا مرز کتک کاری خشمگینی، اما رد شی از کنارشون. چون نه اونا ارزش اینو دارن که به روان خودت آسیب بزنى، نه جدل و پروبال دادن به حماقت‌ها راهکار درستِ ادب کردن احمق‌هاست

رازى که می‌خوام بهت بگم اینه که، انتقام درست از تمام بدیا و بدها، فقط بی‌تفاوتیه! کسی که به بلوغ عقلی و احساسی نرسیده، در مواجهه با همین بی‌تفاوتی‌ها ممکنه به خودش یه نگاهی بندازه. از ترسِ دیده نشدن! از ترسِ تایید نگرفتن. احمق‌ها رو تایید نکنید.


منبع این نوشته : منبع
بلوغ ,اینکه ,چیزها ,اینو ,حرف‌ها آزرده ,بلوغ عقلی ,بدون اینکه ,زیاد دارند ,چیزها زیاد

با حداقل ها سر کردن

نه اونقدر خوبم که آدما شیفته ام باشن، نه اونقدر بد که ازم متنفر باشن. نه اونقدر محبوب که همیشه دورم شلوغ باشه، نه خیلی منفور که همیشه تنهاترین باشم. نه زیاد بدشانس، گرچه شاید بودم همیشه، اما هنوز خیلی امیدوار. نه اونقدرها هم عالی تو قشنگی، تو کار، تو هنر، تو خانواده و ثروت، و نه خیلی فقیر تو تمام اینا.
آدمی به این متوسطی فقط به یه تعداد آدم باکیفیت احتیاج داره برای خودش، که خیالش راحت باشه زندگیش پوچ نیست. به اونقدری ثروت احتیاج داره که در ازای هر خواستن کوچیک و نداشتن و نتونستنی احساس بدبختی نکنه. و اونقدری کار کنه و هنر داشته باشه که احساس بی هویتی نکنه. همین، و نه چیزی بیشتر از این.
خدانکنه خدا زندگی کسی رو به روزگاری بکشونه که همین حداقل ها هم بشن حسرت و سعی برای رسیدن بهشون خستگی مفرط بیاره براش...

منبع این نوشته : منبع
خیلی ,اونقدر ,احتیاج داره

قانون اول، دوم و سوم

میخوای بگی من عجیبم؟ که تو اینجوری نیستی؟ هیچکس نیست؟ فقط منم که به عمل آدما عکس العمل نشون میدم و عین احمقا و آویزون ها رفتار نمیکنم؟ که با کسی دوست بامعرفت میشم که اون معرفت نشونم میده، که عاشق کسی میشم که عشق بهم میده، که کسیو که قیدمو میزنه فراموش میکنم، که کسیو که اذیتم میکنه... نه... اذیتش نمیکنم... فقط عین بچه ها فرار میکنم...

منبع این نوشته : منبع

مرگت رسید

به مامانم میگم مادر چرا من اینقدر بدشانسم؟ هرجا کار پیدا کردم بی پارتی با جون کندن، پول که توش نبود، همون دو قرونم خوردن ندادن بهم! میگه نه مادر بدشانس چیه خوب نرفتی سراغ کار ایشالا کار خوب برای توام هست. خودش خوب میدونه چی میگم، خوب میدونه چی سر غرور و جوونی و امیدهام اومده، اما مادره، نمیخواد دل بده به ناامیدی ها و افسردگی های بچش. نمیخواد گند و کثافتِ مملکتمونو با واقع بینیاش تف کنه تو صورت بچش. میخواد امید باشه با همهء خستگیاش...

منبع این نوشته : منبع

ولن ملن تاین

عشق‌هاى واقعى رو می‌شه از پسِ سال‌هایی که بهشون می‌گذرن و جاى خراب شدن، هى نو  و نوتر می‌شن شناخت. عشق‌هاى واقعى دوام دارن و دوستى‌هاى سوءتفاهم شده با عشق، شدت. یه عاشق واقعى حتى وقتى یک سال هم از معشوقش بى‌خبر می‌مونه ازش دل نمى‌کنه. نه که نخواد، مى‌خواد و نمى‌تونه. نمى‌تونه همه رو با اون مقایسه نکنه و نگه نه، اون یه چیز دیگس برام... یه عشقِ واقعى فقط با رنج دادن و رنج کشیدنه که ثابت مى‌کنه خودشو. اما فقط کافیه ثابت کنه خودشو... دیگه نمى‌شه ازش برید. هیچکس (درمورد شخصیت‌های سالم حرف می‌زنیم نه بیمار) نمى‌تونه قیدِ کسیو بزنه که با تمام دورى‌ها، سختى‌ها، ندارى‌ها، نخواستن‌ها، حتى بد بودن‌ها، بى هیچ اجبار و قانونى متعهد مونده بهش. هیچکس شانسیو که تو این دنیا نصیب هرکسى نمى‌شه از دست نمى‌ده.

براى اینکه بفهمید عاشق بادوامى هستید یا فقط تصور می‌کنید که چون شدیدا باهمید پس عاشقید، فقط صبر کنید. زمان هیچ سوالیو بى‌جواب نمى‌ذاره...


منبع این نوشته : منبع
واقعى ,نمى‌تونه ,عشق‌هاى واقعى

خط فقر عزت نفسمون

گاهى احتیاج دارم، شدیدا و مثل یه بیچاره، که کسى باشه قضاوت کنه برام. بهم بگه من بودم که اشتباه کردم یا طرف مقابلم؟ من حرف بدى زدم یا او بد برداشت کرد؟ من کار بدى کردم یا او بهونه گرفت؟ من رفتارام آزاردهندس یا از بختِ بد، آدماى خودخواه و کج برداشت زیاد به تورم میخورن؟
(از سرى مشکلات آدمایى با اعتماد به نفس هاى زیر خط فقر)

منبع این نوشته : منبع

همیشه و حتما من اشتباه میکنم!

راستش ما دخترا خیلی هم بی راه نمیریم اگه همیشه خیلی زود و اوایل یه ارتباط خیلی چیزا رو میفهمیم ولی خودمونو گول میزنیم که نه تو داری اشتباه میکنی حتما! اگه به آدما بگی که میدونی قصدشون از ایجاد ارتباط باهات چیه، که میدونی داره دروغ میگه، که میدونی داره برات نقش بازی میکنه، که میدونی و میدونی و میدونی، فقط و فقط با یه واکنش مواجه میشی: ناراحت میشن، شدید، و متهمت میکنن به اینکه داری بهشون انگ میزنی و نشناختیشون و داری بد قضاوت میکنی! خودشون خوب میدونن چطور هنوز هیچی نشده تا ته قصشونو خوندی و خودشونو میبازن، اما پسر است دیگر! یه حجم اعتماد به نفس و هوس... 


تو با اون فهمیدنات فقط باید بذاری بری یا صبر کنی طرف همون گندی رو بهت بزنه که انتظارشو داری، اما بعد اینم نمیتونی حرف بزنی و بگی میدونستم تو عوضی ای و چرا باهام بد کردی و... چون حتی اون موقع هم حرفات نه شنونده داره نه نتیجش شنیدن عذرخواهی و حلالم کنه. چون بالاخره پسر است دیگر...


فهمیدن، همه مدلش، درد داره...


منبع این نوشته : منبع
میدونی ,داری ,خیلی ,میدونی داره

خونواده

اونایی که خواهر دارن می‌دونن که هیچ رفیقی مثل خواهر نمی‌شه. اونایی که خواهر ندارن هم می‌دونن که هیچ رفیقی جای خواهرو پُر نمی‌کنه. برای پسرها هم هیچ «داداشی» وجود نداره که یه روز به رفاقتشون گند نزنه. درسته که ممکنه با تمام اون گندهای کم یا زیاد، بازم اون رفاقت پابرجا بمونه تا ابد، اما پسری که برادر داره می‌دونه رفیق رفیقه و خانواده نمی‌شه. 

همهء ما وقتی جوون‌ترین وضعیت سنیمونو سپری می‌کردیم و هنوز امیدها و خوشبینی‌ها و اعتمادهای دست‌نخورده‌ای داشتیم، برای رفاقت‌هایی تو زندگیمون ارزشِ در حدِ خانواده قائل شدیم، نزدیک شدیم، اعتماد و فداکاری و عشقو در حق کسی تموم کردیم و بعد یه روز زمین خوردیم. شاید حتی بارها زمین خوردیم و باز اون اشتباهو با آدمِ دیگه‌ای تکرار کردیم. نه به خاطرِ حماقت، که به خاطرِ امید... اما یه روز فهمیدیم هیچکس خارج از خونمون، جز خانوادمون، نمی‌تونه خانواده باشه برامون. نمی‌تونه بی‌توقع و منت عاشق باشه. نمی‌تونه همیشه حامی و همیشه مراقب باشه بی‌اینکه چرتکه‌ای بندازه یا خیانتی کنه. خیلى وقتا این چرتکه انداختن و خیانت کردن اسمایى هستن که ما روی رفتارهای دوستامون میذاریم چون بی‌اینکه اونا بدونن که موظفن برامون خواهری/برادری کنن نه رفاقت، ما ازشون توقعِ زیادی و غیرمنطقی داشتیم! اصلا توقع از این احمقانه‌تر که از کسی جز پدر و مادر و خواهر و برادر بخوای خانوادت باشه؟!

 تنها کسی که ممکنه این قانونو به‌هم بزنه یه مرد/زنه که یه روز همسرت می‌شه و خدا کنه انتخابت اشتباه نباشه که تا روزی که زنده‌ای و زنده‌اس پای تمام زشتیات مثل قشنگیات وایسه و خانوادت باشه...


منبع این نوشته : منبع
خواهر ,باشه ,خانواده ,نمی‌تونه ,زمین خوردیم

نیاز

خیلی حساسم که اهمیتم برای کسی که براش مهمم کم نشه. مراقبم و برای وجه‌ام پیش آدما وقت میذارم، فکر میکنم بهش و دقیق و موشکافم. به اینکه کاری نکنم که زیر سوال برم، حرفی، رفتاری، شوخی‌ای، ابراز نظر و عقیده‌ای که مال من نباشه و منو اونی که هستم معرفی نکنه و در نتیجه برام قضاوت منفی به بار نیاره. با تمام این مراقبت‌ها اگه حس کنم کسی ازم ناراحته به موقع میفهمم، و با ناراحتیش ولش نمیکنم؛ سراغش میرم و حرف میزنم باهاش که سرد نشیم. خراب نشیم. حیف نشیم. خوب میدونم ساعتها و روزها تنها گذاشتنِ آدما با افکار منفیشون نسبت به یه رابطه چه بلایی ممکنه سرِ اون رابطه بیاره. خوب میدونم که حتی عشق هم میتونه با این رها کردن‌ها و حرف نزدن‌ها بره از دل. میتونه منو از کسی که در صدر لیست تماس‌های او بودم و اولویت تمام کارهاش، دلتنگى هرروزش و نیاز هر لحظه‌اش، تبدیلم کنه به کسی که شاید برای جواب دادن به تلفنم هم دیگه دلیلی نداشته باشه، دیگه با دیر کردنم نگران نشه، دیگه برای دیدنم وقت نداشته باشه، دیگه... دیگه «باهم» نباشیم! چندبار ممکنه تو این شهر، تو این دنیا، کسیو پیدا کنیم که کنارش حالمون خیلى خوب باشه؟ مراقب حال خوبمون باشیم خراب نشه، حیف نشیم. این بدترین اتفاقِ یه زندگیه که دیگه بهش نگى عزیزم، بهت نگه قربونت برم... این بدترین خاطرهء یه ذهنه...


منبع این نوشته : منبع
نشیم

دیر برو...

دست خودم نیست. دارم روى لبهء بیرونى اون ظرف سفیدِ مات روى میز قهوه اى تیره فوکوس میکنم، یا به چوب هایى که بابا میتراشه و روى زمین میریزه خیره ام، که یهو یاد جمله ها میفتم، یاد کارها، یاد خنده ها، گریه ها. دست خودم نیست و قبل و بعد آدما میاد یادم و بغضم میگیره. از اینکه چطور ممکنه یه شبه همه چیز تغییر کنه؟ براى ما که حتى تغییر کم کم و نامحسوسم دردمون میاره، چه راهى هست که بتونیم تحمل کنیم که بعضى آدماى زندگیمون یهو در عرض یکى دو ساعت، دیگه براشون مهم نیست حالت خوبه یا نه، بازم میبیننت یا نه، هنوزم دوسشون دارى یا نه...

منبع این نوشته : منبع
خودم نیست

بلاهت تا امید

کوچهء ما شلوغه. همهء زمینها آپارتمان شدن و تو تکتک واحدای این ساختمونای بلند خانواده زندگی میکنه. تو یه ماه اخیر دو تا زن اینجا جیغ کشیدن! تو کوچه با فحشهای جنسیتی تحقیر شدن و حتی کتک خوردن. خونه خودشون اینجاست؟ نه، حینِ پناه آوردن به خونه مادرشون بوده که همسرشون اومده سروقتشون. برای کسی مثل من که حتی همسایه بغلی و روبهرویی رو نمیشناسم راحت نبود که باور کنم اینا آدمای بدبختیان چون اینطور به نظر میرسه، اما خیلی راحت تصور کردم و تصور کردم، که این زن که حالا تحقیر میشه و ترسِ ازدست دادن بچه و زندگی و آبروشو داره یه روزی ناز کرده واسه بله گفتن! این مرد که تو سر و صورت زنش میکوبه با اون دستای پر زور و بهش با فریاد فحش میده، یه روزی جون کنده تا فقط کمی توجه جلب کنه، تا بله بگیره! یه روز همینجا برای شما گفتم که ما آدمای به دست آوردنیم نه نگهداشتن، آدمای خراب کردنیم جای ساختن. و این حرفو دائم دارم لمس میکنم من. چه لمس سوزناکی...

تهران خطرناکتر از اونه که بشه توش با خیال راحت عاشق شد. وقتی آدمایی که برای به دست آوردنتون وسط خیابونِ شلوغ زانو میزنن که نشون بدن حتی غرورشون هم در برابر شما هیچه، یه روز وسط یه کوچهء شلوغ بهتون لقبی میدن که هر شنوندهای رو سرخ و سفید میکنه؛ وقتی مردای این شهر رو هر حساب و منطقی، بعد از به دست آوردن شما دیگه دلیلی برای نگه داشتن شما ندارن و یه روز ممکنه بهتون خیانت کنن چون تنوع و هیجان لازم دارن، یه روز ممکنه تنهاتون بذارن ولو زیر یه سقف، دیگه دلیلی برای امیدوار بودن نیست. نه یه ناامیدی کور و بیمنطق و عجولانه! که من تو روزایی سِیر میکنم که آدمای به بعضی مسائل امیدوار از نظرم بیتجربههای سادهلوحیاند که چوب روزگار منتظرشونه و خبر ندارن. شبیه تمام زنهای متاهلی که وقتی ازشون پرسیدم راضیای از ازدواجت؟ همه با مکثی بلند، رک و بیسانسور گفتن نه. و من ناراحت شدم از اینکه باز زنی رو که دیگه راه برگشت نداره یادِ حسرتاش انداختم...


منبع این نوشته : منبع
آدمای ,دلیلی برای ,دیگه دلیلی

بلوغ فکرى

تقریبا... نه، دقیقا!

هیچوقت از کسی سوال نکردم

همهء رازهایی که از آدما تو مغزم جا گرفتن حرفایی بودن که خودشون یهو مطرح کردن با منِ بی میل به دونستن!


نشسته بودم جوجه رو با چنگال میخوردم یکی اومد شروع کرد به حرف زدن، داشتم وسط یه مراسم کسل‌کننده چرت میزدم یکی اومد به تعریف کردن، داشتیم با هم تو اتوبان بابایی میرفتیم که شروع کرد به گفتن یه راز، تو خونه‌ام لم داده بودم پیام اومد و یه داستان با جزئیات کامل برام لو رفت!


راستش دونستن راز بعضیا برام جالبه، اما فقط بعضیا! بعضیایی که خیلی ازشون دورم و اون راز بهم کمک میکنه بشناسمشون و تصمیم بگیرم که بهشون نزدیک شم یا فرار کنم! و راستش همیشه برام جالب بوده که با این آدما چه‌کار کردم که اینطور بهم اعتماد دارن و باهام راحتن؟!


ولی وقتی یکیو میشناسم، دیگه دوست ندارم کسی ازش چیزیایی بهم بگه که حریم خصوصیشه، که حتما دلش نمیخواد من اون بخش زندگیشو بدونم! که اگه بفهمه داستانی از زندگیش لو رفته از حتی من هم متنفر شه! 


چرا راز آدما رو به بقیه میگید؟! چطور تو اینهمه سال زندگی یاد نگرفتید امانتدار و مسئولیت‌پذیر باشید؟ چرا حرف نگه‌داشتنو بلد نیستید و حریمِ رابطه‌ها و خانواده‌ها و رفاقتا رو میشکنید؟ هوم؟



منبع این نوشته : منبع
برام ,آدما

لتس گو

قشنگ ترین، باصلابت ترین و صحیح ترین کار، وقتى جایى گیر میفتى که دوسش ندارى، وقتى کنار کسى هستى که دوستت نداره و وقتى براى تغییر چیزایى تلاش میکنى و نمیشه، اینه که بى حرف و جنجال، آروم و با لبخند بزنى برى. فقط برى... جاى دیگه اى از شهر، کشور، دنیا، خوشحالى و زندگى و شور به انتظار نشسته...

منبع این نوشته : منبع

I’m not the same girl that I once was

حس خیلی خوبیه که از حس جدیدی که داری تجربه می‌کنی برای دیگران بگی. انگار که تو تازه کشفش کردی، تو فاتح اون حسی و این افتخار رو باید فریاد بزنی

وقتی دوستم ازدواج کرده بود و از محبت‌های یه مرد به خودش می‌گفت، با اون هیجان، برام مسخره نبود، می‌فهمیدم چه حس جدید و تجربه نکرده و عجیبی داره و احتیاج داره حرف بزنه از کشفیاتش.

منم خیلی اوقات حس‌های نو کشف کردم برای خودم. مثلا اون روزا که تو نوزده سالگی عاشق شدم، اون شبایی که از غصه خوابم نمی‌برد، اون روز عصر که لاى سیاهی‌های سرم یه موی سفید پیدا کردم، اولین باری که سه تا استادِ اسم و رسم دار ساز زدنمو تحسین کردن، یا وقتی از یه اتفاقی به بعد دیگه نتونستم راحت و به همه‌چیز بخندم، و امروز که یکی بهم گفت چرا جمعه سرِ تمرین نیومدی؟ و من جای جواب، از خودم و این حجم فراموشی و بی‌تمرکزی و فکرِ مشغولِ آزاردهنده حیرت کردم...


منبع این نوشته : منبع

خودخورى

من نمی‌دونستم سردرد چه حسیه. ینى انقدر تجربش نکرده بودم، انقدر نمی‌فهمیدم درد در ناحیه سر ینى چى که کسى می‌گفت سردرد دارم برام عین این بود که الان کسى بگه معده درد دارم (الان درکی از معده درد هم ندارم). ولى حدود یکسال پیش یهو، از کسى که تا حالا سرش درد نگرفته، تبدیل به کسى شدم که از شدت سر درد سه روز خواب بودم، از درد از خواب می‌پریدم و هیچ مسکنى تسکینم نمی‌داد. هرچى درد به همون شدت ادامه پیدا می‌کرد من یقین پیدا می‌کردم که تومور مغزى دارم!!! ولى وقتی تسلیم پزشک شدم کشف شد که فشار عصبىِ نازنینِ اون روزها میگرنىام کرده! یک ماه هم به خاطر عوارض داروهام افقى بودم و بعد کم کم تونستم در برابر نور، حرکت، صدا، و فشارهاى عصبى، سردردى رو که حالا داشت برام عادى می‌شد تحمل کنم. حالا دیگه رد شدن ماشین از دستانداز و سرعت‌گیر، نوربالاى ماشینها در شب، صداى بلند، بوى تند، و از همه بیشتر، فشارِ عصبى، صبر و سکوت و خودخورى (چیزى که عامل ایجاد مشکل بود) باعث می‌شه چیزى ناگهان و به شدت توى سرم بترکه، سرمو متلاشى کنه و حتى ناى آه کشیدنو ازم بگیره؛ و این دردو کسى درک می‌کنه که تجربهاش کرده...



منبع این نوشته : منبع
حالا

آخر خط

تا به آدما فرصت ندی دوستت باشن، ملاقاتت کنن و باهات گپ بزنن، متوجه نمی‌شی کی آدم خوبیه و کی نه. ما چشم برزخی نداریم، که ای‌کاش داشتیم. ما نمی‌تونیم با یه نگاه از لباس‌ها و بوی دهن و موها و صورت و حرفای کسی متوجه میزان وفاداری، تربیت، شعور، انسانیت و درستکاری او بشیم، که ای‌کاش می‌تونستیم. ما تو چرخهء خوش‌بین بودن و ناامید شدنِ مدام، باورامونو ازدست می‌دیم، انرژی و حالمونو ازدست می‌دیم و سلامت روحمونو... ما مجبوریم خوش‌بین باشیم، مهربون، پذیرای آدما و بخشنده، ما مجبوریم صبور باشیم و منتظر، اما مجبور نیستیم یه روز بعد از سالها خسته نشیم و دست از انتظار نکشیم. ما می‌تونیم یه شب میون گریه‌های بی‌امان تصمیم بگیریم که دیگه در قلبمونو رو هیچ آدمی باز نکنیم. دیگه به هیچ آدمی فرصتِ اثباتِ خوب بودنشو ندیم. ما حتی می‌تونیم یه شب به جرگه آدمای بد بپیوندیم و به اونایی که ازشون بیزار بودیم شبیه شیم، یا می‌تونیم دور خودمون پیله بتنیم و جای پروانه شدن پوچ شیم. ما می‌تونیم یه روز صبح یه آدمِ دیگه از خواب بیدار شیم...


منبع این نوشته : منبع
می‌تونیم

رکورد دار

امام ها که فکر نکنم (از شیوه عمل ها حدس زدم)؛ اما "عزاداری"ها واسه ما خیلی مهمن. پیشواز می ریم، از ظهر روز قبل، پذیرایی مفصل می کنیم، حتی تعطیل می کنیم روزاشونو که مردم با ایمان ما با خیال راحت فرصت بذارن برای اموراتش. بدرقه می کنیم به بهترین وجه تا صبح فرداش... جشن ها و ولادت ها و اینام که خداروشکر هستن، کاری از دستمون برنمیاد خیلی، فقط ممنونیم که متولد شدن به هرحال. همین دیگه!

منبع این نوشته : منبع

سر پل ذهاب

پلاسکو مظلوم بود که دقمون داد و یادمون نمیره تا ابد، مجلس و حرم ترس و ناامنی و خون و انتحاری بود که یادمون نخواهد رفت اون روزا و صداها و تصویرها رو، اما زلزله اخیر تا یکی دو ماه دیگه یادتون میره اگه کُرد نباشید. من هم کُرد نیستم، اما یادم نمیره این آخرای آبان نود و شیشو. من عزیزترینمو اون حوالی داشتم و تا عمر دارم یادم نمیره که برای اولین بار تو زندگیم از یکی از بزرگترین ترسام (زلزله) نترسیدم چون همهء ترس و عجز و بیچارگیم خرجِ یه آدم شد و صبح فرداش خوشبخت ترین، سپاسگذارترین، خوشحال ترین و... لعنتی ترین دختر شهر بودم!

منبع این نوشته : منبع
نمیره ,یادم نمیره

insomnia

همهء افسرده ها شبیه هم نیستند. افسرده های قابل ترحم و ضعیف که از کوچکترین و قابل حل ترین مسائل یه زندگی درموندن، تومنی سنار با آدمایی که از زیادی فکر کردن و درک کردن و اهمیت دادن به دنیای آدمایی جز خودشون افسرده شدن، و اونا هم با افسرده هایی که به خاطر محاصره شدن بین یک مشت عوضی بیمار شدن توفیر دارن!
به همهء آدمای خیلی غمگین یه طور ترحم نکنید، موعظه نکنید. بعضی افسرده ها احترام دارن! بابت افسردگیشون اعتبار دارن تو دنیای آدم بودن...

منبع این نوشته : منبع
افسرده ,دارن