ولن ملن تاین

عشق‌هاى واقعى رو می‌شه از پسِ سال‌هایی که بهشون می‌گذرن و جاى خراب شدن، هى نو  و نوتر می‌شن شناخت. عشق‌هاى واقعى دوام دارن و دوستى‌هاى سوءتفاهم شده با عشق، شدت. یه عاشق واقعى حتى وقتى یک سال هم از معشوقش بى‌خبر می‌مونه ازش دل نمى‌کنه. نه که نخواد، مى‌خواد و نمى‌تونه. نمى‌تونه همه رو با اون مقایسه نکنه و نگه نه، اون یه چیز دیگس برام... یه عشقِ واقعى فقط با رنج دادن و رنج کشیدنه که ثابت مى‌کنه خودشو. اما فقط کافیه ثابت کنه خودشو... دیگه نمى‌شه ازش برید. هیچکس (درمورد شخصیت‌های سالم حرف می‌زنیم نه بیمار) نمى‌تونه قیدِ کسیو بزنه که با تمام دورى‌ها، سختى‌ها، ندارى‌ها، نخواستن‌ها، حتى بد بودن‌ها، بى هیچ اجبار و قانونى متعهد مونده بهش. هیچکس شانسیو که تو این دنیا نصیب هرکسى نمى‌شه از دست نمى‌ده.

براى اینکه بفهمید عاشق بادوامى هستید یا فقط تصور می‌کنید که چون شدیدا باهمید پس عاشقید، فقط صبر کنید. زمان هیچ سوالیو بى‌جواب نمى‌ذاره...


منبع این نوشته : منبع
واقعى ,نمى‌تونه ,عشق‌هاى واقعى

خط فقر عزت نفسمون

گاهى احتیاج دارم، شدیدا و مثل یه بیچاره، که کسى باشه قضاوت کنه برام. بهم بگه من بودم که اشتباه کردم یا طرف مقابلم؟ من حرف بدى زدم یا او بد برداشت کرد؟ من کار بدى کردم یا او بهونه گرفت؟ من رفتارام آزاردهندس یا از بختِ بد، آدماى خودخواه و کج برداشت زیاد به تورم میخورن؟
(از سرى مشکلات آدمایى با اعتماد به نفس هاى زیر خط فقر)

منبع این نوشته : منبع

همیشه و حتما من اشتباه میکنم!

راستش ما دخترا خیلی هم بی راه نمیریم اگه همیشه خیلی زود و اوایل یه ارتباط خیلی چیزا رو میفهمیم ولی خودمونو گول میزنیم که نه تو داری اشتباه میکنی حتما! اگه به آدما بگی که میدونی قصدشون از ایجاد ارتباط باهات چیه، که میدونی داره دروغ میگه، که میدونی داره برات نقش بازی میکنه، که میدونی و میدونی و میدونی، فقط و فقط با یه واکنش مواجه میشی: ناراحت میشن، شدید، و متهمت میکنن به اینکه داری بهشون انگ میزنی و نشناختیشون و داری بد قضاوت میکنی! خودشون خوب میدونن چطور هنوز هیچی نشده تا ته قصشونو خوندی و خودشونو میبازن، اما پسر است دیگر! یه حجم اعتماد به نفس و هوس... 


تو با اون فهمیدنات فقط باید بذاری بری یا صبر کنی طرف همون گندی رو بهت بزنه که انتظارشو داری، اما بعد اینم نمیتونی حرف بزنی و بگی میدونستم تو عوضی ای و چرا باهام بد کردی و... چون حتی اون موقع هم حرفات نه شنونده داره نه نتیجش شنیدن عذرخواهی و حلالم کنه. چون بالاخره پسر است دیگر...


فهمیدن، همه مدلش، درد داره...


منبع این نوشته : منبع
میدونی ,داری ,خیلی ,میدونی داره

خونواده

اونایی که خواهر دارن می‌دونن که هیچ رفیقی مثل خواهر نمی‌شه. اونایی که خواهر ندارن هم می‌دونن که هیچ رفیقی جای خواهرو پُر نمی‌کنه. برای پسرها هم هیچ «داداشی» وجود نداره که یه روز به رفاقتشون گند نزنه. درسته که ممکنه با تمام اون گندهای کم یا زیاد، بازم اون رفاقت پابرجا بمونه تا ابد، اما پسری که برادر داره می‌دونه رفیق رفیقه و خانواده نمی‌شه. 

همهء ما وقتی جوون‌ترین وضعیت سنیمونو سپری می‌کردیم و هنوز امیدها و خوشبینی‌ها و اعتمادهای دست‌نخورده‌ای داشتیم، برای رفاقت‌هایی تو زندگیمون ارزشِ در حدِ خانواده قائل شدیم، نزدیک شدیم، اعتماد و فداکاری و عشقو در حق کسی تموم کردیم و بعد یه روز زمین خوردیم. شاید حتی بارها زمین خوردیم و باز اون اشتباهو با آدمِ دیگه‌ای تکرار کردیم. نه به خاطرِ حماقت، که به خاطرِ امید... اما یه روز فهمیدیم هیچکس خارج از خونمون، جز خانوادمون، نمی‌تونه خانواده باشه برامون. نمی‌تونه بی‌توقع و منت عاشق باشه. نمی‌تونه همیشه حامی و همیشه مراقب باشه بی‌اینکه چرتکه‌ای بندازه یا خیانتی کنه. خیلى وقتا این چرتکه انداختن و خیانت کردن اسمایى هستن که ما روی رفتارهای دوستامون میذاریم چون بی‌اینکه اونا بدونن که موظفن برامون خواهری/برادری کنن نه رفاقت، ما ازشون توقعِ زیادی و غیرمنطقی داشتیم! اصلا توقع از این احمقانه‌تر که از کسی جز پدر و مادر و خواهر و برادر بخوای خانوادت باشه؟!

 تنها کسی که ممکنه این قانونو به‌هم بزنه یه مرد/زنه که یه روز همسرت می‌شه و خدا کنه انتخابت اشتباه نباشه که تا روزی که زنده‌ای و زنده‌اس پای تمام زشتیات مثل قشنگیات وایسه و خانوادت باشه...


منبع این نوشته : منبع
خواهر ,باشه ,خانواده ,نمی‌تونه ,زمین خوردیم

نیاز

خیلی حساسم که اهمیتم برای کسی که براش مهمم کم نشه. مراقبم و برای وجه‌ام پیش آدما وقت میذارم، فکر میکنم بهش و دقیق و موشکافم. به اینکه کاری نکنم که زیر سوال برم، حرفی، رفتاری، شوخی‌ای، ابراز نظر و عقیده‌ای که مال من نباشه و منو اونی که هستم معرفی نکنه و در نتیجه برام قضاوت منفی به بار نیاره. با تمام این مراقبت‌ها اگه حس کنم کسی ازم ناراحته به موقع میفهمم، و با ناراحتیش ولش نمیکنم؛ سراغش میرم و حرف میزنم باهاش که سرد نشیم. خراب نشیم. حیف نشیم. خوب میدونم ساعتها و روزها تنها گذاشتنِ آدما با افکار منفیشون نسبت به یه رابطه چه بلایی ممکنه سرِ اون رابطه بیاره. خوب میدونم که حتی عشق هم میتونه با این رها کردن‌ها و حرف نزدن‌ها بره از دل. میتونه منو از کسی که در صدر لیست تماس‌های او بودم و اولویت تمام کارهاش، دلتنگى هرروزش و نیاز هر لحظه‌اش، تبدیلم کنه به کسی که شاید برای جواب دادن به تلفنم هم دیگه دلیلی نداشته باشه، دیگه با دیر کردنم نگران نشه، دیگه برای دیدنم وقت نداشته باشه، دیگه... دیگه «باهم» نباشیم! چندبار ممکنه تو این شهر، تو این دنیا، کسیو پیدا کنیم که کنارش حالمون خیلى خوب باشه؟ مراقب حال خوبمون باشیم خراب نشه، حیف نشیم. این بدترین اتفاقِ یه زندگیه که دیگه بهش نگى عزیزم، بهت نگه قربونت برم... این بدترین خاطرهء یه ذهنه...


منبع این نوشته : منبع
نشیم

دیر برو...

دست خودم نیست. دارم روى لبهء بیرونى اون ظرف سفیدِ مات روى میز قهوه اى تیره فوکوس میکنم، یا به چوب هایى که بابا میتراشه و روى زمین میریزه خیره ام، که یهو یاد جمله ها میفتم، یاد کارها، یاد خنده ها، گریه ها. دست خودم نیست و قبل و بعد آدما میاد یادم و بغضم میگیره. از اینکه چطور ممکنه یه شبه همه چیز تغییر کنه؟ براى ما که حتى تغییر کم کم و نامحسوسم دردمون میاره، چه راهى هست که بتونیم تحمل کنیم که بعضى آدماى زندگیمون یهو در عرض یکى دو ساعت، دیگه براشون مهم نیست حالت خوبه یا نه، بازم میبیننت یا نه، هنوزم دوسشون دارى یا نه...

منبع این نوشته : منبع
خودم نیست

بلاهت تا امید

کوچهء ما شلوغه. همهء زمینها آپارتمان شدن و تو تکتک واحدای این ساختمونای بلند خانواده زندگی میکنه. تو یه ماه اخیر دو تا زن اینجا جیغ کشیدن! تو کوچه با فحشهای جنسیتی تحقیر شدن و حتی کتک خوردن. خونه خودشون اینجاست؟ نه، حینِ پناه آوردن به خونه مادرشون بوده که همسرشون اومده سروقتشون. برای کسی مثل من که حتی همسایه بغلی و روبهرویی رو نمیشناسم راحت نبود که باور کنم اینا آدمای بدبختیان چون اینطور به نظر میرسه، اما خیلی راحت تصور کردم و تصور کردم، که این زن که حالا تحقیر میشه و ترسِ ازدست دادن بچه و زندگی و آبروشو داره یه روزی ناز کرده واسه بله گفتن! این مرد که تو سر و صورت زنش میکوبه با اون دستای پر زور و بهش با فریاد فحش میده، یه روزی جون کنده تا فقط کمی توجه جلب کنه، تا بله بگیره! یه روز همینجا برای شما گفتم که ما آدمای به دست آوردنیم نه نگهداشتن، آدمای خراب کردنیم جای ساختن. و این حرفو دائم دارم لمس میکنم من. چه لمس سوزناکی...

تهران خطرناکتر از اونه که بشه توش با خیال راحت عاشق شد. وقتی آدمایی که برای به دست آوردنتون وسط خیابونِ شلوغ زانو میزنن که نشون بدن حتی غرورشون هم در برابر شما هیچه، یه روز وسط یه کوچهء شلوغ بهتون لقبی میدن که هر شنوندهای رو سرخ و سفید میکنه؛ وقتی مردای این شهر رو هر حساب و منطقی، بعد از به دست آوردن شما دیگه دلیلی برای نگه داشتن شما ندارن و یه روز ممکنه بهتون خیانت کنن چون تنوع و هیجان لازم دارن، یه روز ممکنه تنهاتون بذارن ولو زیر یه سقف، دیگه دلیلی برای امیدوار بودن نیست. نه یه ناامیدی کور و بیمنطق و عجولانه! که من تو روزایی سِیر میکنم که آدمای به بعضی مسائل امیدوار از نظرم بیتجربههای سادهلوحیاند که چوب روزگار منتظرشونه و خبر ندارن. شبیه تمام زنهای متاهلی که وقتی ازشون پرسیدم راضیای از ازدواجت؟ همه با مکثی بلند، رک و بیسانسور گفتن نه. و من ناراحت شدم از اینکه باز زنی رو که دیگه راه برگشت نداره یادِ حسرتاش انداختم...


منبع این نوشته : منبع
آدمای ,دلیلی برای ,دیگه دلیلی

بلوغ فکرى

تقریبا... نه، دقیقا!

هیچوقت از کسی سوال نکردم

همهء رازهایی که از آدما تو مغزم جا گرفتن حرفایی بودن که خودشون یهو مطرح کردن با منِ بی میل به دونستن!


نشسته بودم جوجه رو با چنگال میخوردم یکی اومد شروع کرد به حرف زدن، داشتم وسط یه مراسم کسل‌کننده چرت میزدم یکی اومد به تعریف کردن، داشتیم با هم تو اتوبان بابایی میرفتیم که شروع کرد به گفتن یه راز، تو خونه‌ام لم داده بودم پیام اومد و یه داستان با جزئیات کامل برام لو رفت!


راستش دونستن راز بعضیا برام جالبه، اما فقط بعضیا! بعضیایی که خیلی ازشون دورم و اون راز بهم کمک میکنه بشناسمشون و تصمیم بگیرم که بهشون نزدیک شم یا فرار کنم! و راستش همیشه برام جالب بوده که با این آدما چه‌کار کردم که اینطور بهم اعتماد دارن و باهام راحتن؟!


ولی وقتی یکیو میشناسم، دیگه دوست ندارم کسی ازش چیزیایی بهم بگه که حریم خصوصیشه، که حتما دلش نمیخواد من اون بخش زندگیشو بدونم! که اگه بفهمه داستانی از زندگیش لو رفته از حتی من هم متنفر شه! 


چرا راز آدما رو به بقیه میگید؟! چطور تو اینهمه سال زندگی یاد نگرفتید امانتدار و مسئولیت‌پذیر باشید؟ چرا حرف نگه‌داشتنو بلد نیستید و حریمِ رابطه‌ها و خانواده‌ها و رفاقتا رو میشکنید؟ هوم؟



منبع این نوشته : منبع
برام ,آدما

لتس گو

قشنگ ترین، باصلابت ترین و صحیح ترین کار، وقتى جایى گیر میفتى که دوسش ندارى، وقتى کنار کسى هستى که دوستت نداره و وقتى براى تغییر چیزایى تلاش میکنى و نمیشه، اینه که بى حرف و جنجال، آروم و با لبخند بزنى برى. فقط برى... جاى دیگه اى از شهر، کشور، دنیا، خوشحالى و زندگى و شور به انتظار نشسته...

منبع این نوشته : منبع

I’m not the same girl that I once was

حس خیلی خوبیه که از حس جدیدی که داری تجربه می‌کنی برای دیگران بگی. انگار که تو تازه کشفش کردی، تو فاتح اون حسی و این افتخار رو باید فریاد بزنی

وقتی دوستم ازدواج کرده بود و از محبت‌های یه مرد به خودش می‌گفت، با اون هیجان، برام مسخره نبود، می‌فهمیدم چه حس جدید و تجربه نکرده و عجیبی داره و احتیاج داره حرف بزنه از کشفیاتش.

منم خیلی اوقات حس‌های نو کشف کردم برای خودم. مثلا اون روزا که تو نوزده سالگی عاشق شدم، اون شبایی که از غصه خوابم نمی‌برد، اون روز عصر که لاى سیاهی‌های سرم یه موی سفید پیدا کردم، اولین باری که سه تا استادِ اسم و رسم دار ساز زدنمو تحسین کردن، یا وقتی از یه اتفاقی به بعد دیگه نتونستم راحت و به همه‌چیز بخندم، و امروز که یکی بهم گفت چرا جمعه سرِ تمرین نیومدی؟ و من جای جواب، از خودم و این حجم فراموشی و بی‌تمرکزی و فکرِ مشغولِ آزاردهنده حیرت کردم...


منبع این نوشته : منبع

خودخورى

من نمی‌دونستم سردرد چه حسیه. ینى انقدر تجربش نکرده بودم، انقدر نمی‌فهمیدم درد در ناحیه سر ینى چى که کسى می‌گفت سردرد دارم برام عین این بود که الان کسى بگه معده درد دارم (الان درکی از معده درد هم ندارم). ولى حدود یکسال پیش یهو، از کسى که تا حالا سرش درد نگرفته، تبدیل به کسى شدم که از شدت سر درد سه روز خواب بودم، از درد از خواب می‌پریدم و هیچ مسکنى تسکینم نمی‌داد. هرچى درد به همون شدت ادامه پیدا می‌کرد من یقین پیدا می‌کردم که تومور مغزى دارم!!! ولى وقتی تسلیم پزشک شدم کشف شد که فشار عصبىِ نازنینِ اون روزها میگرنىام کرده! یک ماه هم به خاطر عوارض داروهام افقى بودم و بعد کم کم تونستم در برابر نور، حرکت، صدا، و فشارهاى عصبى، سردردى رو که حالا داشت برام عادى می‌شد تحمل کنم. حالا دیگه رد شدن ماشین از دستانداز و سرعت‌گیر، نوربالاى ماشینها در شب، صداى بلند، بوى تند، و از همه بیشتر، فشارِ عصبى، صبر و سکوت و خودخورى (چیزى که عامل ایجاد مشکل بود) باعث می‌شه چیزى ناگهان و به شدت توى سرم بترکه، سرمو متلاشى کنه و حتى ناى آه کشیدنو ازم بگیره؛ و این دردو کسى درک می‌کنه که تجربهاش کرده...



منبع این نوشته : منبع
حالا

آخر خط

تا به آدما فرصت ندی دوستت باشن، ملاقاتت کنن و باهات گپ بزنن، متوجه نمی‌شی کی آدم خوبیه و کی نه. ما چشم برزخی نداریم، که ای‌کاش داشتیم. ما نمی‌تونیم با یه نگاه از لباس‌ها و بوی دهن و موها و صورت و حرفای کسی متوجه میزان وفاداری، تربیت، شعور، انسانیت و درستکاری او بشیم، که ای‌کاش می‌تونستیم. ما تو چرخهء خوش‌بین بودن و ناامید شدنِ مدام، باورامونو ازدست می‌دیم، انرژی و حالمونو ازدست می‌دیم و سلامت روحمونو... ما مجبوریم خوش‌بین باشیم، مهربون، پذیرای آدما و بخشنده، ما مجبوریم صبور باشیم و منتظر، اما مجبور نیستیم یه روز بعد از سالها خسته نشیم و دست از انتظار نکشیم. ما می‌تونیم یه شب میون گریه‌های بی‌امان تصمیم بگیریم که دیگه در قلبمونو رو هیچ آدمی باز نکنیم. دیگه به هیچ آدمی فرصتِ اثباتِ خوب بودنشو ندیم. ما حتی می‌تونیم یه شب به جرگه آدمای بد بپیوندیم و به اونایی که ازشون بیزار بودیم شبیه شیم، یا می‌تونیم دور خودمون پیله بتنیم و جای پروانه شدن پوچ شیم. ما می‌تونیم یه روز صبح یه آدمِ دیگه از خواب بیدار شیم...


منبع این نوشته : منبع
می‌تونیم

رکورد دار

امام ها که فکر نکنم (از شیوه عمل ها حدس زدم)؛ اما "عزاداری"ها واسه ما خیلی مهمن. پیشواز می ریم، از ظهر روز قبل، پذیرایی مفصل می کنیم، حتی تعطیل می کنیم روزاشونو که مردم با ایمان ما با خیال راحت فرصت بذارن برای اموراتش. بدرقه می کنیم به بهترین وجه تا صبح فرداش... جشن ها و ولادت ها و اینام که خداروشکر هستن، کاری از دستمون برنمیاد خیلی، فقط ممنونیم که متولد شدن به هرحال. همین دیگه!

منبع این نوشته : منبع

سر پل ذهاب

پلاسکو مظلوم بود که دقمون داد و یادمون نمیره تا ابد، مجلس و حرم ترس و ناامنی و خون و انتحاری بود که یادمون نخواهد رفت اون روزا و صداها و تصویرها رو، اما زلزله اخیر تا یکی دو ماه دیگه یادتون میره اگه کُرد نباشید. من هم کُرد نیستم، اما یادم نمیره این آخرای آبان نود و شیشو. من عزیزترینمو اون حوالی داشتم و تا عمر دارم یادم نمیره که برای اولین بار تو زندگیم از یکی از بزرگترین ترسام (زلزله) نترسیدم چون همهء ترس و عجز و بیچارگیم خرجِ یه آدم شد و صبح فرداش خوشبخت ترین، سپاسگذارترین، خوشحال ترین و... لعنتی ترین دختر شهر بودم!

منبع این نوشته : منبع
نمیره ,یادم نمیره

insomnia

همهء افسرده ها شبیه هم نیستند. افسرده های قابل ترحم و ضعیف که از کوچکترین و قابل حل ترین مسائل یه زندگی درموندن، تومنی سنار با آدمایی که از زیادی فکر کردن و درک کردن و اهمیت دادن به دنیای آدمایی جز خودشون افسرده شدن، و اونا هم با افسرده هایی که به خاطر محاصره شدن بین یک مشت عوضی بیمار شدن توفیر دارن!
به همهء آدمای خیلی غمگین یه طور ترحم نکنید، موعظه نکنید. بعضی افسرده ها احترام دارن! بابت افسردگیشون اعتبار دارن تو دنیای آدم بودن...

منبع این نوشته : منبع
افسرده ,دارن

If I...

اگر پسر بودم
عکاسِ جنگ میشدم
یا خلبانِ هلیکوپتر امداد
یا جرم شناسِ نیروی انتظامی
دختر بودن بهانهء خوبی برای این نشدن ها نیست، برای حسرتِ نداشتنِ این هیجان های کُشَنده؛ اما حالا که دخترم، ترجیح میدهم زنِ عاشقی باشم که روزگارش را با تدریس های سبک میگذراند، عکاسی های رنگی و ظریف، نوشتن های از دل و... باقی ساعاتش را به ادکلن و دستها و لباسهایش میگذراند و ساز و کتابهایش؛ که برای رسیدن به زنانگی های عاشقانه اش خوب وقت دارد و حالا که یک زن است، یک زنِ تمام عیار است.

منبع این نوشته : منبع

رادار

دوست داشتن های واقعی با یواشکی و مخفی کاری جور در نمی آیند. واقعی هایش صدا دارند. صدایی بلند و ممتد! طوری که هرکس از کنارشان رد شود بیب بیبِ عشقشان را میشنود. نه از آن تازه به رابطه رسیده های تین ایجر که اسمِ هر رابطهء از سرِ کنجکاوی و هیجانی را میگذارند "دوست داشتنِ شدید" یا فرار از تنهایی های سوءتفاهم شده با عشق! عشق های واقعی عینِ دنده عقب وانت، به هرکس که این حوالی باشد اخطار میدهند که آی! من مدتیست مرادِ دلم را توی دستهایم گرفته ام، ببینیدش! این لعنتی مالِ من است! مبادا از این به بعد ثانیه ای او را بی من ببینید، که آن روز مرده ام من...


منبع این نوشته : منبع
واقعی

خسارت

بعد از تو هرکس وارد زندگیم شد جدی نبود، مهم نبود، نه که در مقایسه با تو آدمِ کم اهمیتی باشد ها! نه. تو که رهایم کردی دیگر به ماندن هیچکس اعتماد نداشتم.

حتی بعد از تو رفتن هیچکس هم دردناک نبود. عذابم نداد. وقتی برای بار دوم و سوم و چهارم و پنجم و... رها شدم، باز برگشتم به قصهء تو. تو هستهء اندوه منی. مبدا تاریخِ دردهای من. تو محکم ترین، اولین و برق آساترین سیلی زندگی منی و همهء دردهای بعد از تو به نیش پشه شبیهند

راستش را بخواهی همیشه وقتی برای بار چندم رها میشدم و جای غصهء او را خوردن، یادِ تو و دردی که به من دادی میفتادم و باز برای خودم در روزهای با تو نبودن عذاداری میکردم،برای دردِ رها شدنم نه فقدانِ تو! حسِ خائنی را داشتم که دارد با آدمی زندگی میکند اما سرش در آخورِ خاطرات دیگریست.

از این تعهد به زخم هایم بیزارم...


منبع این نوشته : منبع
وقتی برای

پیکان گوجه ای

وقتی کهنه میشی چروک و زشت و زهوار در رفته ای. اما اگه کساییو داشته باشی که با دیدن چروکات یاد بهترین خاطراتشون بیفتن، یاد خنده ها و گریه های روزای مهم زندگیشون، رفتن ها و اومدنای زندگیشون، اون وقت تا ابدِ بودنِ تو، تو مهم ترین و عزیزترین آدم اونایی حتی اگه خیلی کهنه و زهوار در رفته باشی...

منبع این نوشته : منبع

خدایا صبر بده...

وقتی همه تجربه هات جدیده داری زندگی میکنی، که جوونی و خیلی راه داری تا تهش. اما روزی که کسی کنار دستت نشست و یهو گفت خدایا صبر بده خدایا یه صبری بهم بده خدایا صبر... و همینطور با حال و هواش پرتِ چاهِ ویلِ گذشته ات شدی و با یه لبخندِ محو یادت اومد روزایی که دقیقا همینطوری سرتو گرفته بودی بالا و هی تکرار میکردی خدایا صبر بده بهم، و سر کدوم ماجرا بود؟ بعدش مردم یا دووم آوردم؟ بهش بگم خدا بهت صبر میده و تموم میشه این روزات، تو میمونی و یه خاطره از مردن و زنده شدنت (اما زنده موندنت) یا نگم؟!
این و امثال این یعنی دیگه تجربه هات نو نیست، خاطره است زندگیت آروم شده، یعنی بهت ثابت شده خیلی از نرسیدن ها و نداشتن ها نمیکشدت. که حتی اگه به این جای زندگی رسیدی آدم خطرناکی هستی، چون دیگه ترسِ از دست دادن نداری، و حتی شوقِ دل بستن نداری...

منبع این نوشته : منبع
خدایا

خان

آدما سنشون که بالا میره گولِ عددشونو میخورن، گولِ موهای سفیدشون، چروک های پیشونیشون؛ خیال برشون میداره که باتجربه ان، تو اون تجربه ها و سختیا پخته شدن، حتی سوختن! و می ایستند! متوقف میشن! دیگه تو آینه یه انسانِ جایزالخطا نمیبینن، دیگه بعدِ هر دعوا به ضعف ها و زشتیاشون خیره نمیشن، دیگه براشون مهم نیست که آدمِ بهتری بشن، برای فلان معشوق مثلا که از دست نره. برای خانواده مثلا که ازش سیر نشن. برای رفیق و همکار که ازش عاصی نشن. دیگه برای حفظ روابطِ حتی خیلی ارزشمندشون قدمی برنمیدارن بلکه مثل خانِ پدرسوختهء دهکده، به تفنگشون تکیه میزنن و منتظر رعیت میمونن و بندگی کردناشون!

منبع این نوشته : منبع

قرعهء فال

آدمی که یک روز میگفت بدون تو میمیره حالا حتی سراغی ازت نمیگیره که خیالش راحت باشه خوبی لااقل. یا زنده ای حتی!

کسی که روزی بهت میگفت برای با تو بودن دنیا رو زیر پا میذاره بعد از مدتی انقدر حسش متفاوت میشه که حتی سیگارشو به خاطرت زیر پا نذاره.

دوستی که روزی بهت میگفت بهترینشی و بی تو چیز بزرگِ قشنگی تو زندگیش کم داره، حالا حتی دلِ شکسته ات هم باعث نمیشه چند ساعت کنارت باشه.

آدمایی رو که روزی براشون تازه بودی، هیجانِ کشف کردنتو داشتن و تو اون هیجان، حرفهای شیرینی بهت زدن نگه دار، سه سال، پنج سال، از دست دادن این آدما دردناک ترین و معلم ترین تجربهء زندگیه؛ و اگه بعد سالها هنوز همونقدر مشتاق و مهربون مونده بودن، برو گوشِ دنیا رو کَر کن که بعد از پدر و مادرت، آدمی رو تو زندگیت داشتی که مدت زیادی برات بود، باهات بود...


منبع این نوشته : منبع
روزی ,میگفت

بند تمبان

روزی که داشتم تایخ تولدشو تو تقویمم مینوشتم حتی راجب چطور سورپرایز کردنش هم فکر کرده بودم، ینی تا این حد مطمئن بودم که نه تنها امسال، که سال بعد و به شرط حیات حداقل تا پنج سال بعدشم کنارم هست و خیلی زشته که یادم بره تولدش چه روزیه. اما حالا هنوز به اولین تولدش هم نرسیده، او نیست! به همین راحتی زندگی اونطوری که دوست داره پیش میره نه اونطوری که تو میخوای!

منبع این نوشته : منبع

سیاس روزگار

یه بار با یه بنده خدایی نشسته بودیم سرِ مزارِ دو تا رفیقِ "شهیدش" و داشت تعریف میکرد چه جور آدمایی بودن. پرسیدم چطور شهید شدن؟ گفت تو درگیری با اشرار! گفتم آها پس کشته شدن! به دوستم برخورد. گفت باشه ادامه نده!

اما من ادامه دادم. قبر شهدای آتشنشان فقط سی قدم باهامون فاصله داشت و از اینکه بالای سر کسایی نشسته بودیم و از فضایل اخلاقیشون حرف میزدیم که فقط به خاطرِ مصلحتِ حکومتی برچسبِ شهید خورده بودن داشت بغضم میگرفت.

پرسیدم قرآن خوندی؟ میدونی تعریف خدا از شهید چیه؟ اگه تو راه رسیدن به محل کارت باشی و تصادف کنی شهیدی، اگه کارگر ساختمونی باشی و از بالا داربست با مخ بیفتی پایین شهیدی، اما کدوم اینایی که به اسم شهید دفن شدن کارگر ساختمونی بودن؟ اون بچه ای که باباش رفت سر کار و دیگه برنگشت باباش مرده و مسئول فقر و حتی فروپاشی خانوادش یه تصادفِ ساده و یه بدبیاریِ بی موقع بوده، اونی که باباش رفته تو خیابون با دو نفر درگیر شده به اسم دفاع از ارزش های ایرانی (اسلامی؟!) و از بخت بد جای اینکه اونا رو بکشه اونا کشتنش، شهیده؟! و الان باید من و توی عادی، بی لیاقت، ازشون شفاعت بخوایم؟


فقط خدا میدونه سرِ مزار اونایی که فحش و تف و لعنت باد نثارشون میکنیم چه فرشته هایی دارن طواف میکنن و صاحبین اون قبرهایی که با گلابِ اصل و ترمه و رزهای سرخ هلندی زیباشون میکنیم چه جهنمی رو تجربه میکنن. بزرگترین اشتباه ما آدما اینه که با عقل های کوچیکمون معادلات بزرگ خداوندی رو به سادگی حل و فصل میکنیم، نتیجه میگیریم، حکم هم میدیم و تمام.


منبع این نوشته : منبع
شهید ,باباش ,کارگر ساختمونی ,نشسته بودیم

دخترم...

به دخترم یاد میدم مهربون باشه، بخشنده باشه و به هر آدمی حداقل دوبار فرصت بده. به دخترم یاد میدم که تو آدمایی که وارد زندگیش میشن احساسات دست نخوردشونو پیدا کنه اما به اونا آسیب نزنه، به عشقشون، اعتمادشون و باوراشون آسیب نزنه، و مراقب باشه؛ چون هیچکس مثل مادر اون به بچش یاد نداده که به احساسات و باورهای بچه های دیگه آسیب نزنه. باید مراقب باشه با محبت های کسی، دل به دلش، به نگاهش، به بودنش نبنده، عاشق کسی نشه که عاشقیت براش سرگرمی روزهای تنهاییشه. به دخترم یاد میدم روزی که اعتمادش شکست و باوراش خرد شد بلند شه و خودشو از نو بسازه، چرا که من در تربیتش اشتباه کرده بودم، بهتر بود از اول هم یه توله گرگ میساختم ازش که بتونه تو بازی های این جنگل گاهی هم برنده باشه...

منبع این نوشته : منبع
دخترم ,آسیب ,میدم ,باشه ,آسیب نزنه،

سرما

چشمای سیاه کوچولوش باهام حرف میزنه، خودش سکوت محضه. چشماش التماس میکنه داد میزنه، دلم میسوزه میگم گور پدر غرور، گور پدر تمام بایدها و نبایدها، بغلش میکنم، اما نوکم میزنه و از بغلم پر میزنه و فرار میکنه... من ولی خوب میدونم که تناقض اون چشما و اون تن سرد برای چیه؛ میمونم و برای دلِ کوچولوی وحشتزده اش قصه میگم تا آخر شبای زمستون. که اگه کنارش نمونم از سرما میمیره. از مرگش میمیرم...

منبع این نوشته : منبع

سقوط

باورم نمیشه اینقدر راحت از اویی که دوریش برام جهنم بود دل کندم. همونقدر که باورم نمیشه تو از چشمم افتادی و دیگه دلم برات تنگ نمیشه، و روزی که برگردی اینجا دیگه دلم نمیخواد همه روزایی که اینجایی باهات باشم و تهرانو باهم زیر پا بذاریم و از پاییز سیر شیم. بلکه فقط به یه قرار کوتاه دوستانه فکر میکنم شبیه گودبای فور اور! یه دل کندن به همون راحتی...

منبع این نوشته : منبع
باورم نمیشه

یا، وقتی دوسم نداره

یه وقتایی آدم باید بپذیره که تو سلیقهء بعضی آدما جا نمیشه. همونطور که ممکنه چندین نفر شیفتهء استایل راه رفتنت باشن یا طرز سُر خوردن فریم عینکت رو گونه هات وقتی داری میخندی، چند نفرم ممکنه از ریخت و هیکل و صدا و سبک زندگیت خوششون نیاد. شاید چون تو سلیقه اونا خوشگل نیستی، داف نیستی، و همونقدر که از نظر کلی آدم، ساده و بی حاشیه بودنت، عملی و پلنگ نبودنت، لباس پوشیدنای نرمالت قابل تحسینه، از نظر خیلیای دیگه جالب نیست.
آدم باید بپذیره که قرار نیست همه باهاش دوست باشن یا اگه قراره دوست نباشن حتما دلیل محکمی داشته باشن برای این خصومت! گاهی بعضی آدما دلشون باهات رله نمیشه چون تو سلیقشون نیستی، و همین. این اصلا اتفاق دردناکی نیست، حتی نباید بهش فکر کرد!

منبع این نوشته : منبع
نیستی، ,باشن ,بعضی آدما ,باید بپذیره

این یک داستان واقعیست

تقریبا هیچ پشیمونی و حسرت بزرگ و فراموش نشدنی ای تو زندگیم ندارم. وقتی بچه بودم و خطا میکردم خودمو سرزنش نکردم و خوشحال بودم که تجربه میکنم و درس میگیرم، و کم کم تجربه هام که به حدی رسید، دیگه بی فکر و برنامه کاری رو شروع نکردم. دیگه فقط به الان و اکنون فکر نکردم و تمرکزم رو آینده و نتیجه بوده. بنابراین پشیمون انتخاب های غلط نیستم، بلکه افسوس آدمهای غلطی رو میخورم که سر راهم قرار گرفتن. با دروغ، با تظاهر، با بازی و فریب باعث شدن بخش بزرگی از حقیقتو نبینم یا برعکس ببینم و تصمیم های غلط بگیرم. به گذشته ام که نگاه میکنم یه دختر عاقل میبینم که فقط جلوی پاشو ندیده، همیشه به چندین قدم جلوتر نگاه کرده، به مقصد، به آینده، اما وقتی داشته استدلال میکرده و نتیجه میگرفته اطلاعات غلطی جلوش چیده شده بوده، دلقک هایی که توپ های بازی رو پشت سرشون قایم کرده بودن، لیوان های خالی رو جلوم گذاشته بودن و با وقاحت به بازی خوردنم میخندیدن!

اما یه پشیمونی هم دارم در رابطه با تمام رابطه هام. تمام رابطه هام! و ببین چقدر وسیع و دردناکه این حسرت! که همیشه به آدما ترحم کردم. محبت هم نه، ترحم! خواستم برای همه دوستِ خوبِ همیشه لبخند زنندهء کمک کننده باشم، و سعی کردم بی دریغ به هر کسی که از کنار زندگیم هم رد شده طوری محبت کنم که ازم خوشش بیاد. عین گل فروشی سر چهار راه برای کمک به اهداف یه خیریهء بزرگ، محبت فروشی کردم تا آدمِ خوبی باشم رو زمین، که اگه کسی ناامید بود با دیدن من به زندگیش امیدوار شه، اگه خسته بود حالش خوب شه، اگه به مرگ انسانیت ایمان آورده بود با ملاقات من نظرش برگرده. راستش خیلی هم موفق بودم! همیشه از دوستام جمله هایی گرفتم مبنی بر خوب بودنم، خاص بودنم، بزرگ دل بودنم، بخشنده و مهربون بودنم، ارزشمند بودنم... اما همون آدما توهین های زیادی بهم کردن! بی نهایت تنهایی کشیدم، تا اوج ناامیدی رفتم و کسی نبود که امیدوارم کنه، حتی روزای افسردگیم لبخندی هم از هیچ کجای دنیا نگرفتم و باز تنها کسی که کمکم کرد خودم بودم!

این میون آدمای از هر قشر و هر سطح و هر قیافه، هیچوقت حد و اندازه منو متوجه نشدن. خیال میکردن چون باهاشون دوستم پس به هم میخوریم، و وقتی خود واقعیمو معرفی میکردم با این توهین که "خودتو زیادی دست بالا گرفتی فکر کردی کی هستی؟" مواجه میشدم. و هیچ چیز بدتر از این نیست که از سر ترحم و محبت و انسانیت به کسی لطف کنی و کنارش باشی، و او یک روز تحقیرت کنه و پیروزمندانه و با غرور ترکت کنه! غروری که داشتنش لیاقت تو بود...


منبع این نوشته : منبع
بودنم، ,محبت ,ترحم ,رابطه ,بازی ,نکردم ,تمام رابطه